شمارهٔ ۳۲۲
نخل را باد خزان تنها نه عریان کرد و رفتبرگ عیشش عندلیبان را پریشان کرد و رفت
مشفق قیقاچی که آن برگشته مژگان کرد و رفتلاله زار سینهٔ ما را نیستان کرد و رفت
رنگ و بویی کز رخ و زلفش نسیم اندوخت دوشصبحگاهان صرف تعمیر گلستان کرد و رفت
شوخ رنگین جلوهٔ من تا از این وادی گذشتدشت را از لاله خون دل به دامان کرد و رفت
کار دل با تیغ ابرویی است کز نظاره ایچشم را بر روی ما زخم نمایان کرد و رفت
تخم اشکی هر که امروز از پشیمانی فشاندبهر خود صحرای محشر را گلستان کرد و رفت
از سر زلف که آمد رو به این وادی نسیمخاطر آسوده ام جویا پریشان کرد و رفت