شمارهٔ ۳۱۴
پیش اهل دل دهان خنده زخم تن بس استغنچه را چاک گریبان رخنهٔ دامن بس است
اهل جوهر در لباس لاغری آسوده اندچون صدف پیراهن تن استخوان من بس است
من ز دیدارت به اندک التفاتی قانعمدیدهٔ یعقوبی ام را بوی پیراهن بس است
قانع از بوسیدن رویش به یک نظاره امچیدن گل برنتابد این چمن دیدن بس است
غنچه چون گل شد برون از عالم دل می رود غول راه اهل غفلت هرزه خندیدن بس است
پنجه ام دشمن گریبان است جویا از نخستدشت وسعت مشربیهای مرا دامن بس است