شمارهٔ ۳۰۰
بیدلی را که گلشن داغ و چمن هامون استغنچهٔ گلبن امید دل پرخون است
بید بی سرو خوش آینده نباشد در باغآری آزادگیی لازمهٔ مجنون است
راستان را نبود ف رق زهم در باطنمصرع قد تو با سرو به یک مضمون است
لخت خون از مژه دیدم که بدامان می ریختلیک از دل خبرم نیست که حالش چون ا ست