گنج

شمارهٔ ۲۹۹

دیار غربتم آنجا بود که انجمن استبه هر کجا که زخود می کنم سفر وطن است
هوای دیدنت از بس گرفته جا به سرمشب وصال توام هر نگه نفس زدن است
چرا از چاشنی درد او بود محرومدلم که غنچه صفت پای تا به سر دهن است
چنان تهی ز خود کاو کاو غم شده امکه پای تا به سرم چون حباب پیرهن است