شمارهٔ ۳
چنان به پیش فلک نالم از غمت شبهاکه خون دل میچکد از دیدههای کوکبها
چو بسته خون دلم را به خویش میآردبرای خنده گشایم اگر ز هم لبها
نگاه برق گذارش چو شمع دلها گشتشرار شعلهٔ آهم شده است کوکبها
دلم ز سختی ره ناله میکند چو جرسکه سنگ راه طلب گشته است مطلبها
نمیکشم دم گرمی به کام دل جویاز ترس ریزش این آبگینهٔ قالبها