گنج

شمارهٔ ۲۹۴

جوش اشکم از شفق بر آسمان خوناب ریختشیشهٔ رنگم شکست و بر زمین مهتاب ریخت
پرتوی از آتش خوی تر بر کهسار تافتاز دل خارا شرر چون قطره های آب ریخت
دور از آن خاک سر کوبسکه می پیچم به خویشاز جگر تا دیده اشکم رنگ صد گرداب ریخت
تا نسیم نسترن زار بناگوشت وزیدشبنم از هر قطرهٔ اشکم در سیراب ریخت