گنج

شمارهٔ ۲۷۱

قافیه: ابرابراست۹ بیت
پیوسته ذوق باده چو خون در دل من استگویی ز صاف و درد می آب و گل من است
از تخم عشق یار که در سینه کاشتمبرداشتن دل از دو جهان حاصل من است
افتادگی است مقصد صحرا نورد عشقواماندگی به راه طلب منزل من است
از میل خاطری که به آن دلربا مراستدانسته ام که خاطر او مایل من است
محراب بندگی است شهیدان عشق رااین تیغ کج که در کمر قاتل من است
بیتابی ام چو گرد زمین را به یاد داداین طور بال و پر زدن بسمل من است
عاشق که با خود است به غربت فتاده استاز خود به هر طرف که روم منزل من است
دریا به خاک ره نفشاند گهر به مفتاین اختراع دیدهٔ دریا دل من است
آن قطره خون سوخته کز کبریای عشققلزم خروش آمده جویا، دل من است