گنج

شمارهٔ ۲۷

می نماید در شب تاریک راه دور راچشمی از شمع است روشن تر عصای کور را
رستمی، تا چون کمان حلقه بر خود غالبیمی کند گردآوری برگشتن از خود زور را
در پناه عجز ایمن گشتم از جور سپهررهزنی در پی نباشد کاروان مور را
شوخی مژگان شد از بیماری چشم تو بیشاضطراب نبض افزون تر بود رنجور را
عشق را نازم که چون بر تخت استغنا نشستکرد کشکول گدایی کاسهٔ فغفور را