شمارهٔ ۲۶
چنین در خاک اگر باشد تپش جسم نزارم رازند بر شیشهٔ چرخ برین سنگ مزارم را
نه تنها درد حرمان تو روزم را سیه داردچو داغ لاله در خون میکشد شبهای تارم را
به یاد آن بهار جلوه گلریزان اشک منکند رشک گلستان ارم، جیب و کنارم را
عجب گر تا دم محشر ز خواب ناز برخیزدربود از بس که چشم نیم مست او قرارم را
نشسته چو رگ یاقوت در خون جگر جویاغمش در سختی از بس بگذراند روزگارم را