گنج

شمارهٔ ۲۶۷

قافیه: ربساست۸ بیت
زان لب که نوشداروی جانهای خسته استیک بوسه مومیایی این دلشکسته است
تا جلوه ای ز صحن چمن رخت بسته استچشمی است داغ لاله که در خون نشسته است
شادی در این زمانه نباشد جدا زغمهر غنچه ای که می شکفد دلشکسته است
از سیر چارباغ چه طرف بستآن را که غم به سینه مربع نشسته است
رفت از فراق سرو تو موزونی ام زطبعاز خاطرم غزال غزل بی تو جسته است
با آنکه از صفای بناگوشت آگه استچندین گهر برای چه بر خویش بسته است
کی عقدهٔ دلم بگشاید ز سیر باغدستی است گل که حسن تو برچوب بسته است
هرگز نگاه لطف، ز جویا مگیر بازپیرو خمیده قد و نزار است و خسته است