شمارهٔ ۲۶۶
به چشم اهل دل آن اشک اعتبار نداشتکه لخت لخت جگر را به روی کار نداشت
کدام شمع در این تیره خاکدان افروختکه تا سحر به رهش چشم انتظار نداشت
مپرس حاد دل تیره ام که از دم صبحکدام روز که این آینه غبار نداشت
ز سرو و سوسن و گل داد خودنمایی دادخوش آب و رنگ تری از تو نوبهار نداشت
به کوه و دشت و چمن طرح سیر افکندمگلی به رنگ تو امروز روزگار نداشت
نهال آنکه بشد از گداز تن سیرابچو نخل شمع بجز شعله برگ و بار نداشت
جمیله بود عروس جهان ولی جویابه چشم اهل نظر رنگ اعتبار نداشت