شمارهٔ ۲۶۵
سوختن شمع شبستان زمن آموخته استگل ز رخسار تو افروختن آموخته است
در هوای تو سبک سیرتر از بوی گلی مبه غریبی دل ما در وطن آموخته است
بر زمین ساغر سرشار به کف غلطیدنمست لایعقل من از چمن آموخته است
نیست بی فایده در پیش تو استادن سرواز تو دامن به میان برزدن آموخته است
پیش از ایجاد جهان بی سر و پا می گشتیمآسمان بیهوده گردی ز من آموخته است
بی تکلف ز شکر ریزی صائب جویاطوطی نطق تو طرز سخن آموخته است