شمارهٔ ۲۶۰
باز در جیب و کنارم همه خون ریخته استاشک، دل را مگر از دیده برون ریخته است
بلدی در ره رفتن زخودم حاجت نیستهمه جا لخت دل افتاده و خون ریخته است
چرخ هم بی سرو پا گرد ره سودا شدتا فلک بر سر هم بسکه جنون ریخته است
مارهای سیه زلف به خود می پیچدتا خط پشت لبت رنگ فسون ریخته است
خالی از خویش شدم در دم نظارهٔ اوشمع سانم نگه از دیده برون ریخته است