شمارهٔ ۲۶۱
تا تو رفتی صحن گلشن کشت آفت دیده استنکهت گل در هوا ابری زهم پاشیده است
گرنه طاق ابرو مردانه اش را دیده استاز خجالت خویش را محراب چون دزدیده است
شیشهٔ افلاک ترسم بیند آسیب شکستبسکه از بویش هوا بر خویشتن بالیده است
گر سیاهی از سر داغم نیفتد دور نیستتخم این گل خال او در سینه ام پاشیده است
شد غبار خاطر آخر خاک ما غمدیدگانجای دارم در دل او تا زمن رنجیده است
هرگز از شادی نمی آید لب زخمم بهمتا دهن غنچهٔ پیکان او بوسیده است
از گریبان غنچه سان جویا نیارد سر برونعکس رخسار تو در آیینهٔ دل دیده است