گنج

شمارهٔ ۲۵۸

در تماشای رخت تاب و توان از ما نیستدر ره شوق به جان تو که جان از نیست
موج را صورت هستی نبود جز دریادل مسافر چو شد از سینه زبان از ما نیست
غیر یک بوسه نداریم تمنا زان لعلآن دو لب نیست گر از ما دو جهان از ما نیست
شمع را شعله زخاموشی جاوید رهاندگر نباشد سخن عشق زبان از ما نیست
پا به دامان قناعت به توکل بنشینرفته هر کس ز پی سود و زیان از ما نیست