گنج

شمارهٔ ۲۵۴

قافیه: ابیاست۷ بیت
دل به غیر از باده زار و ناتوان افتاده استچارهٔ کارش همین آتش به جان افتاده است
تا دلم در فکر رخسار بتان افتاده استهمچو مینای می‌اش آتش به جان افتاده است
هر کرا نبود به رنگ ماه از دریوزه عارطشت رسوایی ز بام آسمان افتاده است
بلبل نطقم ز جوش حیرت نور رخشهمچو شمع صبحگاهی از زبان افتاده است
با همه اعضا دود چون سایه از دنبال اوآهویی کز تیر آن ابرو کمان افتاده است
گر به لطف از خاک برگیرد شود نخل بهشتسایه‌ای کز قد آن سرو روان افتاده است
ناوک دلدوز او جویا نشانش چون نساختهمچو شمعم آتش اندر استخوان افتاده است