شمارهٔ ۲۴۹
گرنه اشک از دیده در هجران یار افتاده استگوهر است اما زچشم اعتبار افتاده است
دوختم تا چشم خواهش بر گل رخسار یاربخیهٔ رسوایی ام بر روی کار افتاده است
نقش پا در اضطراب از شوخی رفتار اوستیا دل است این کز پی او بی قرار افتاده است
شکر کز بیداد چشم او چنین افتاده اموای بر بی طالعی کز چشم یار افتاده است
می نماید تیغ مژگان تو لنگردار ترباده پیما باش چشمت در خمار افتاده است
بیشتر بی طاقتم جویا ز یاد آن کمراشک حسرت زان میانم بر کنار افتاده است