شمارهٔ ۲۴۶
جان چیست؟ عمر من که نیارم از آن گذشتنتوان گذشت از تو ز جان می توان گذشت
بی طالعی نگر که به گوشش نمی رسدبا آنکه شور ناله ام از آسمان گذشت
از آبگینه تیر ترازو نمی شودچون از دلم خدنگ تو ابر و کمان گذشت
نتوان گذشت از کمر تابدار یارزلفش به حیرتم که چسان زان میان گذشت
مردانه پشت پای به افلاک می زنمرستم کسی بود که از این هفت خوان گذشت
گویم اگر به کوه نیارد جواب داداز ضعف آنچه به تو به این ناتوان گذشت
جویا به طور طالب آمل غزلسراستصیت سخنوریش ز مازندران گذشت