شمارهٔ ۲۴۰
نهادی بر دلم ای نازنین دستازین دست است احوالم ازین دست
سرت درد خمار می مبینادمبادا تکیه گاه آن چنین دست
بود چون غنچهٔ نارسته از شاخترا پنهان میان آستین دست
چه باشد دل گرم از سینه بربودبتابد پنجهٔ خورشید این دست
بعینه پنجهٔ خورشید صبح استبرآرد چون زجیب آن نازنین است