شمارهٔ ۲۳۹
تا سر ما کشتگان آن تندخو بر کف گرفتشد چنان سرخوش که پنداری کدو بر کف گرفت
آب گردد بس که از شرم صفای عارضشدست از آن آیینه میشویم که او بر کف گرفت
گفت ازین مو هم فزونتر عاقبت کاهد تنتوقت گفتن تار زلف آن جعد مو بر کف گرفت
سیر دارد گلشن رخسارهاش از عکس جامتا گل پیمانه آن آیینه رو بر کف گرفت
ساغر پیمانه کی بر آتشم آبی زندبعد از این باید مرا جویا سبو بر کف گرفت