شمارهٔ ۲۳۸
دل که از بالای چشمت در گناه افتاده استیوسفی از پهلوی اخوان به چاه افتاده است
بر فلک آهی که امشب برق جولان گشته بودکز شفق آتش به جان صبحگاه افتاده است
سایهٔ ابروست بر پشت لب میگون یاریا غبار سرمه زان چشم سیاه افتاده است
می توان دریافت داغ خواری روی طلبزین کلف هایی که بر رخسار ماه افتاده است
صدمهٔ بال و پرش تا پلک و مژگان مهر شدبر رخت در اضطراب از بس نگاه افتاده است
جلوهٔ رفتار او را تا تصور کرده امخون دل از دیده ام جویا به راه افتاده است