گنج

شمارهٔ ۲۱۰

در زنگ ابر هر قدر آیینه هواستچشم و دل صراحی و پیمانه را صفاست
روشن ز شمع بزم بود اهل دید راکاخر به چشم می رود آنکس که خودنماست
خواهی به مدعا رسی از مدعا گذرزشت است مدعای تو گر ترک مدعاست
ناحق به خاک ریخته ای خون عیش راقاضی میان ما و تو ای محتسب، خداست!‏
جویا فریب چشم سخنگوی او مخورکس از زبان آن مژه نشنیده است راست