شمارهٔ ۲۰۹
بزم ارباب ریا را ساغری در کار نیستزاهدان خشک را چشم تری در کار نیست
از گرانجانی است گر زاهد نشد محتاج میتیغهٔ کهسار را روشنگری در کار نیست
هست چون بحر توکل سیرگه درویش راکشتی اش را بادبان و لنگری در کار نیست
بر سرم منت منه گو سایهٔ بال هما!عاشق بی پا و سر را افسری در کار نیست
خال او در دلبری مستغنی از حسن خط استدر شکست قلب عاشق لشکری در کار نیست
از سبکروحی توان رستن ز ننگ احتیاجدر پریدن رنگ را بال و پری در کار نیست
غنچه ای هم زین چمن جویا نچیند همتمنیستم بلبل مرا مشت زری در کار نیست