شمارهٔ ۲۰۸
دل که بزم عشقبازی را بسامان چیده استشمع ها در هر طرف از داغ حرمان چیده است
می تواند باعث احیای عالم شد دلتگر گل فیض سحر چون مهر تابان چیده است
غنچه هم عرض بساط دردمندی می دهدته به ته لخت دل خونین به دکان چیده است
خار در پیراهنش دست مکافات افکندگر گل شمعی حریفی زین شبستان چیده است
شادی بی اختیاری در گره دارد دلشزین چمن هر کس به رنگ غنچه دامان چیده است
سرخ رو شد عاشق از پهلوی خوناب جگرمجلس رنگینی از مال یتیمان چیده است
پیش اهل درد خون بیگناهی ریخته استغافلی جویا گلی گر زین گلستان چیده است