گنج

شمارهٔ ۱۹

ایمن از جور حوادث ساخت عجز من مراشیشه جانیها حصاری گشت از آهن مرا
چون نباشم خوشدل از بیتابیی کز درد اوستصبح نوروزیست هر چاکی ز پیراهن مرا
آتشم؛ آتش، مکن تکلیف سیر گلشنمپر فشانیهای بلبل می زند دامن مرا
بر نمی تابد مزاج نازکم گلگشت باغبی دماغ از نکهت گل می کند گلشن مرا
پردهٔ فانوس نتواند حجاب شمع شدکی نهان در سینه می ماند دل روشن مرا
بار سنگین گریبان برنتابد وحشتمدر جنون جویا چو صحرا بس بود دامن مرا