گنج

شمارهٔ ۱۷۸

آرامم از خط تو رمیدن گرفته استتا نکهت بهار دمیدن گرفته است
خون دلم ز پنجهٔ مژگان به راه اودامان انتظار چکیدن گرفته است
صهبا به بزم تا نرسیده است نارس استمی در پیاله رنگ رسیدن گرفته است
وحشت مرا رساند به سر منزل وصالآن صید را دلم ز رمیدن گرفته است
از فیض آبیاری می لاله های رنگجویا به باغ حسن دمیدن گرفته است