گنج

شمارهٔ ۱۷۵

بی زبانی روز محشر عذرخواه ما بس استخامشی در شرمساریها گواه ما بس است
ما تنگ ظرفان به یاد باده مستی می کنیمدر بهاران سایهٔ تا کی پناه ما بس است
گرد راه نیستی شو تا به مقصد پی بریدر محبت، رفتن از خود خضر راه ما بس است
احتیاج شاهدی در دعوی عشق تو نیستمهر داغی بر سر طومار آه ما بس است
در شب هجران او جویا ز یادش می رویماینقدر در عشق بازیها گناه ما بس است