شمارهٔ ۱۷۴
از دور عشقباز ترا می توان شناختدوا نخست هر که ترا دید رنگ باخت
هرگز نمیرد آنکه پی جستجوی اوستآب حیات شد چو در این ره نفس گداخت
شرمنده شد زهمسری بهتر از خودیتا شد مقابل رخت آئینه روی ساخت
دنبال کرده نفس به جایی نمی رسدیکران همت آنکه در این راه تاخت باخت
از اهل خلق کس نگریزد که صحبتشبا نیک و بد ز فیض نوازش بود نواخت
سنگ نمک بود محک اهل روزگارنامرد و مرد را به همین می توان شناخت
جویا چه فیضها که نبرد از جهاد نفسهر کس سمند سعی در این رزمگاه تاخت