گنج

شمارهٔ ۱۷

قانع شده ست دل به تمنای او مرادر سر بس است شورش سودای او مرا
در عشق پای تا به سرم خون شد و چکیداز بس فشرده پنجهٔ گیرای او مرا
کی در حریم کعبهٔ مقصود ره دهداز خود برون نکرده تمنای او مرا
در حیرتم که جان به کجایش فدا کنماز بس گرفته شوق سراپای او مرا
پیش از نگه به گلشن دیدار می رسماز جای برده شوق تمنای او مرا
جویا به رنگ لاله ز بخت سیه مدامدر خون نشانده داغ تمنای او مرا
خط سبز خو برویان یاد می آید مرایعنی از جوش بهاران یاد می آید مرا
کرده جا در تنگنای سینه ام یک شهر غممصر دردم از عزیزان یا دمی آید مرا
اختلاط جام و مینا هر کجا بینم بهمگرمخونیهای مستان یاد می آید مرا
چون به یاد آن گل رخسار می نالد دلماز بهار و عندلیبان یاد می آید مرا
هر کجا بینم به خاک افتاده برگ لاله ایلخت دل با داغ حرمان یاد می آید مرا
گرم شوخی سرمه را بینم چو در چشم بتانگرد میدان صفاهان یاد می آید مرا
صحبت تسلیم را جویا کنم چون آرزودامن تخت سلیمان یاد می آید مرا