شمارهٔ ۱۶
تو و بدمستی و رندی و میْآشامیهامن و خون خوردن و رسوایی و ناکامیها
صبح نوروز خرام است، مبارک باشدبر تنت جامهٔ چسپان خوشاندامیها
نشئهای نیست به غربت می رسوایی رابه وطن میبردم خواهش بدنامیها
پختهٔ عشق کجا، شکوهٔ بیداد کجا؟دل کم حوصله باشد ثمر خامیها
باده مینوش که تا هست جهان، خواهد بودرنگ بر چهرهٔ گل از قدحآشامیها