گنج

شمارهٔ ۱۵

مگر به سعی توان دید جسم لاغر مایک استخوان چو هلال است پای تا سر ما
همیشه سایهٔ عشق تو بود بر سر ماچکیدهٔ جگر آتش است گوهر ما
نوید وصل ترا احتیاج قاصد نیستکه هر پریدن چشمی بود کبوتر ما
در آتشیم ز بس در هوای گمنامیچراغ دودهٔ عنقا بود سمندر ما
زدست و پا زدن آخر به هیچ جا نرسددر این محیط چو موج هوا شناور ما
زجوش گریه جلا یافت دیده ام جویانکو زآب برون آمده است ساغر ما