گنج

شمارهٔ ۱۶۳

قافیه: ابرخاست۱۱ بیت
ترا کاری بجز جور و جفا نیستمرا هم شیوه ای غیر از وفا نیست
مکرر سیر باغ حسن کردیمگلشن را رنگ و بویی از وفا نیست
گزیدم بسکه شبها از ندامتچو مقراضم لب و دندان جدا نیست
به جان شرمنده ام از همت دلکه در بند حصول مدعا نیست
دوای دل بود دردی که ما راستدل عشاق محتاج دوا نیست
حریفی را به پیری می پرستمکه همچون صبح بی صدق و صفا نیست
به خود امیدها دارم که هرگزامیدی از کسم غیر از خدا نیست
دلم بیگانهٔ بزمی است کآنجانگاهی با نگاهی آشنا نیست
مرا در عشقبازی از نکویانبه جز مهر و وفایی مدعا نیست
چه می دانستم ای بیگانه خوبانکه در شهر شما رسم وفا نیست
سرت گردم ترحم کن به جویادلش را اینقدر تاب جفا نیست