شمارهٔ ۱۶۴
رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاستبرقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست
تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاکنخل آهی شد و از سینهٔ صحرا برخاست
جز نکویی طمع از سلسلهٔ نیک مدارگوهر افشان بود ابری که ز دریا برخاست
هر قدم شور قیامت ز پی اش برخیزدهر که با سلسلهٔ عشق تو از جا برخاست
کو گذشتی که سحر روی به دنیا نکندشام آن کس که چو مهر از سر دنیا برخاست
در خیالت به ره دیده و دل بسکه دویدنگه از چشم ترم آبله برپا برخاست
سیر در جنت آزادی اش ارزانی بادهر که مانند تو جویا ز تمنا برخاست