شمارهٔ ۱۶۰
مست و بیخود شوخ من افتاده استبر زمین همچون چمن افتاده است
هر که در تعریف خود کوشد مدامبر زبان خویشتن افتاده است
گوهر معنی نمی جویند خلقورنه بیرون از سخن افتاده است
از صفای عارضش لغزیده استدل که در چاه ذقن افتاده است
کرده سامان حیات جاودانآنکه در فکر سخن افتاده است
دور از آزادی چو مرغ بیضه استهر که در دام وطن افتاده است
هر کجا شوری ست جویا در جهانزان لب شکرشکن افتاده است