گنج

شمارهٔ ۱۴۹

در تن ز بسکه بی تو مرا یافت راه تابدر سینه ام چو زلف تو برداشت آه تاب
خوابانده ام به سرمه چو سوسن زبان خویشدر زنگ خامشی شده تیغم سیاه تاب
بگرفت نور بدر نقاب کلفت به رورفت از حجاب عارض او در پناه تاب
طاقت رباست عشق ز جویا توان مجونگذاشت با دل آن صنم کج کلاه تاب