شمارهٔ ۱۴۸
در خاک مرا ز آتش دل گشت بدن آبشد هممچو حبابم کفن از پهلوی تن آب
از هر گل این باغ شمیم جگر آیدگویا که ز ابر مژه ام خورده چمن آب
چون غنچه بهر قطرهٔ اشکم گل زخمی استبرداشته از چاک جگر دیدهٔ من آب
از یاد شکرخند تو گردیده ز شبنمگرداب صفت غنچهٔ گل را بدهن آب