شمارهٔ ۱۴۱
چشم وحدت بین چو بگشاییم ما همچون حبابفارغ از خود عین دریاییم ما همچون حباب
هستی ما مانع نظارهٔ دیدار گشتپردهٔ چشم تماشاییم ما همچون حباب
می شود لبریز کیفیت دل از بالای عشقساغر سر جوش دریاییم ما همچون حباب
زندگی خواهی اگر جاوید، دم را پاس دار!تا نفس باقی است برپاییم ما همچون حباب
سینه را درهم درد جوش تمنا هر نفسبا هواها بر نمی آییم ما همچون حباب
داد از هجران که شبهای غمت پا تا بسراشک و آه درد پیراییم ما همچون حباب
دیدهٔ ما خود زحیرت پردهٔ ما گشته استورنه جویا چشم بینایم ما همچون حباب