گنج

شمارهٔ ۱۳۸

قافیه: را۹ بیت
باز مستی کرده خون آشام چشمان ترادر فشار دل ید طولاست مژگان ترا
بیختند از پردهٔ دل گونیا گرد خطتریختند از شیرهٔ جان نقل دندان ترا
زالتهاب سینهٔ سوزانم از بس نرم شداز دل من فرق نتوان کرد پیکان ترا
دیدن خواب پریشان عاشقان را تهمت استخواب گرد دیده کی گردد پریشان ترا
در نظر بازیت چون شبنم رسد لاف کمالگر نگاه از جا رباید چشم گریان را
ای که پا بر پای ارباب ندامت می نهیسربسر اشک ریا تر کرده دامان ترا
ناز می بارد ز دیوار و در جولانگهتشوخی مژگان بود خار گلستان ترا
اینقدرها رو مده آئینه را ترسم مبادپنجهٔ بی طاقتی گیرد گریبان ترا
این چه دیدار است کاندر دیدهٔ جویای توفرق نتوان کرد از گل روی خندان ترا