شمارهٔ ۱۳۴
بر نمی تابید شرم او حضور شمع راداشت بزمش چون گهر از خویش نور شمع را
آفتابی تا نگردد از نزاکت رنگ یاربیختند از پردهٔ فانوس نور شمع را
شوخ چشمان را به بزم عصمت او راه نیستطبع او مکروه می دارد ظهور شمع را
از رگ گردن نبیند پیش پای خویشتندارد امشب ترک مست من غرور شمع را
الحق امشب حسن او جویا ید بیضا نمودکرده رخسارش تجلی زار طور شمع را