گنج

شمارهٔ ۱۳۵

‏ چنان کز شهد و شکر نقل نوشین می‌شود پیداچو لب بر لب گذاری جان شیرین می‌شود پیدا
از این سنگین‌دلان قانع به زهراب جفا گشتموفا شهدی‌ست در دل‌های مؤمنین می‌شود پیدا
قران مهر تابانی است با کف الخضیب اینجاچو با جام می آن دست نگارین می‌شود پیدا
مباد شوخی از یادش رود زین کم‌نگاهی‌هاچو ناز از حد فزون گردید تمکین می‌شود پیدا
ز خون دل شوی گر آبیار گلشن طبعتسخن رعناتر از گل‌های رنگین می‌شود پیدا
به سان بوی گل رنگ از رخ خوبان هوا گیردچو ساغر در کف آن مست شلایین می‌شود پیدا
چنان کز صبح صادق پنجهٔ خورشید سر برزدترا از آستین دست نگارین می‌شود پیدا
کنم غربال اگر در جستن دل کوه و صحرا راهمان در کوچه بند زلف مشکین می‌شود پیدا
مجو کیفیت صاف غم از هر ساغری جویاشراب درد در دل‌های خونین می‌شود پیدا