گنج

شمارهٔ ۱۳۲

آتش به جان فکنده رخت آفتاب رازلف تو کرده خون به جگر مشک ناب را
امروز چیزی از نسپاری به خویشتنروز جزاکس از تو نخواهد حساب را
دایم ز درد نقص دل من بر آتش استاینجاست سیخ از رگ خامی کباب را
مستوفی حساب شب و روزت ار شویدانی زمان طاعتت اوقاف خواب را
کیفیت بهار چو رند سیاه مستدامن کشان به جلوه ای آرد سحاب را