گنج

شمارهٔ ۱۳۱

نباشد مامنی چون پیکر ما عشق سرکش راکه نبود غیر خاکستر حصاری امن، آتش را
دل یکدسته عاشق تا بکی گرد سرت گرددحیا را کارفرما، دسته کن زلف مشوش را!‏
برو ساقی که من از ساغر آن چشم سرمستمچه کیفیت رسد از می کشی رند هلاکش را
نمی دانم چسان در آن یک مژگان بهم سودننگاهت بر دل غمدیده خالی کرد ترکش را
بسی ناموس دلها می رود بر باد رسواییمبادا آشنایی با نسیم آن زلف دلکش را
خوشا روزی که جویا روز و شب چون چشم می نوششبه طاق ابروی او می زدم صهبای بی غش را