گنج

شمارهٔ ۱۳۰

قافیه: انیها۷ بیت
نمی‌دانم چرا با من به حکم بدگمانی‌هاچو بادامی همه تن پشت چشم از سرگرانی‌ها
به قدر طاقت عاشق بود بی‌رحمی خوبانکشم شمشیر جورش را به سنگ از سخت‌جانی‌ها
بهاران را از آن رو دوست می‌دارم که این موسمشباهت گونه‌ای دارد به ایام جوانی‌ها
فراگیرم هزاران نکته از طرز نگاه اوکسی چون من نمی‌فهمد زبان بی‌زبانی‌ها
ازو در رقص پاکوبی، ز من سر در رهش دادنازو افشاندن دستی و از من جان‌فشانی‌ها
چنان کز زور ضعف از چهره رنگ عاشقان خیزدبود سوی تو پروازم به بال ناتوانی‌ها
هلاک آن خم ابرو که در هر جنبشی جویاشکار خود کند دل را به زور شخ کمانی‌ها