شمارهٔ ۱۲۹
به رویم دیدهٔ حیران در فیضی گشود اینجاچو شبنم باختم از یک نگه بود و نبود اینجا
نماز و سبحه و کبر و ریا ارزانی زاهدبود بر خاک خجلت روی مالیدن سجود اینجا
کدامین عیب باشد هم ترازو خودستایی رابود بر ساده لوحی رحم کو خود را ستود اینجا
چه پرسی حال دل کان غمزه هر کس را بزد تیغینخستین ضرب دست خویشتن را آزمود اینجا
چو گل تا کی سراپا خنده بودن ای ز خود غافلفغانی هم چو بلبل می توان گاهی سرود اینجا
گشاد کار دل در بند خاموشی بود جویاچه درها بر رخم از لب فروبستن گشود اینجا