شمارهٔ ۱۲۴
بپوش از دیدهٔ نامحرم شهوت عبادت رانهان کن در نقاب ظلمت شب حسن طاعت را
هواپیما شود بر دوش آهت گر زبان و دلز برگ و بار آرایش دهی نخل سعادت را
شکست نفس باغ زندگانی را کند خرمبچشم کم نبینم سنگ باران ملامت را
ز شوق ز خم شمشیرت دلم بر خاک میغلتدسرت گردم دمی هم کارفرما شو مروت را
من و دامان صحرای نجف کاندر صف محشربسر از هر کف خاکم نهد دست حمایت را
دل تنگم دهد چون عرض وسعت مشربی جویابگنجاند بچشم مور صحرای قیامت را