گنج

شمارهٔ ۱۲۳

قافیه: ویاوشبها۶ بیت
ز بس دیوانگی کردم به یاد روی او شب‌هاز وحشت گشته‌اند آشفته چون گیسوی او شب‌ها
مگر درمان تواند گشت درد احتیاجش راعرق چیند به دامن ماهتاب از روی او شب‌ها
جواب منکر روز قیامت چون توان گفتنبه چنگ آرند تار عمر اگر از موی او شب‌ها
خوش آن روشن دلی کز صافی فکرش توان چیدنگل خورشید از آیینهٔ زانوی او شب‌ها
عبیرافشان که یارب کرده زلف عنبرینش راکه عطرآگین به رنگ نافه شد از بوی او شب‌ها
فضولی بر طرف کافی‌ست شمع خلوتم جویاخیال نور رخسار و قد دلجوی او شب‌ها