گنج

شمارهٔ ۱۲۲

قافیه: ابرا۸ بیت
منع نتوان کرد از بی طاقتی سیماب رامشکل است آری عنان داری دل بیتاب را
چون حسب کامل عیار افتاد از گوهر مپرسکس نمی جوید نسب خورشید عالمتاب را
مخزن دل را زبان خامشی باشد کلیدیافتم از بستن لب فیض فتح الباب را
در شب هجرت چو چشمم گوهر افشانی کندمی کشد در گوش دریا حلقهٔ گرداب را
در حریم وصل از فیض شمیم زلف اوکرده محکم هر نفس در کام دل قلاب را
از بناگوشی کزو صبح تجلی را صفاستمی نماید حلقهٔ زلفش گل مهتاب را
ابروش زان شعلهٔ رخسار شد خون ریزترمی برد با آنکه از شمشیر، آتش آب را
آرزوی خاطر از بحرین چشم و دل بجویگر تو جویا طالبی آن گوهر نایاب را