گنج

شمارهٔ ۱۲۱

مه من چون دهد عرض صفای پیکر خود راکشد صبح از خجالت بر سر خود چادر خود را
از آن با چشم دل حیران حسن خوبرویانمکه صنعت می نماید خوبی صنعتگر خود را
زبان خبث یاران سر کند چون تیغ بازی راز بس می ترسم از بزم چنین گیرم سر خود را
بتی دارم که سازد لیلی شب از حجاب اونهان در حقهٔ مهر از کواکب زیور خود را
مگر گیرند در وجه بهای یک دهن خندهبهار است و به رنگ غنچه گردآور زر خود را
مده در موج خیز غم عنان صبر را از کفبه ساحل می رسد هر کس نبازد لنگر خود را
میفکن بر زبان سخت گویان خویش را جویاچرا عاقل زند بر سنگ خارا گوهر خود را