شمارهٔ ۱۱۸
دارد همیشه عشق سخن ناتوان مرادر تاب و تب چو شمع فکنده زبان مرا
در تنگنای جسم ز ضبط فغان شکافتمنقاروار هر قلم استخوان مرا
از خارخار ناوک مژگان او نماندجز استخوان و پوست به تن چون کمان مرا
مصنونم از گداز محبت که افکندبر پای سرو یار چو آب روان مرا
تا کی ز آشنایی سنگین دلان زندصراف عشق بر محک امتحان مرا
اندیشه کردنی است سراپای او ولیبرده خیال موی کمر از میان مرا
لخت دل برشته و مشت سرشک تلخدر راه جستجوی تو بس آب و نان مرا
جویا بطرز آن غزل صائب است ایندر کام همچو غنچه نگردد زبان مرا