شمارهٔ ۱۱۷
ساخت هر کس از توکل تکیه گاه خویش رااز خس و خار خطر پرداخت راه خویش را
همچو داغ لاله ام در دل گره گردیده استبسکه می دارم نهان در سینه آه خویش را
در قطار بی گناهانت شمردن می توانگر توانی در شمار آری گناه خویش را
بود در گهواره ام دل مرغ دست آموز عشقدر کنار برق پروردم گیاه خویش را
گرنه لطفت هر سحر از خاک برمیگیردشمهر چون بر چرخ اندازد کلاه خویش را
فیض بینش یافت جویا دیدهٔ داغ دلمبسکه دزدیدم ز شرم او نگاه خویش را